جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

89-شمارش معکوس شروع شد

دیگه شمارش معکوس برای بغل گرفتنت شروع شده..... زایمانم رو قطعی انتخاب کردم و چون به هیچ عنوان آمادگی ندارم و ترسم هنوز پابرجاست سزارین میکنم ولی با بیحسی موضعی تا بتونم تو نفسی رو ببینم ...... مارتیای من خیلی میترسم .....جوری که شبا خوابم نمیبره...... همش نگرانم اما یه حسی هست که میون این همه درد و فشااار و استرس از پشت هلم میده و در گوشم میگه برو تو میتونی ...... بال و پر فرشته هارو حس میکنم که از هر طرف بازوهامو گرفتن و آرووووووووووم آرووووووووووووووم با مهربونی همراهیم میکنن....... من تنها نیستم و این حس زیبای مادر شدن نیرویی بهم داده که خودم هم متحیر شدم...... خدایا شکرت ..... همین دیروز وقت دکتر داش...
10 شهريور 1392
3506 0 122 ادامه مطلب

پست موقت

سلام دوستان .....اومدم بگم که من حالم در حال حاضر خوبه......روزای بد و پر استرسی رو پشت سر گذاشتیم اما الان همه بهتریم...... ببخشید که نتونستم به نظراتتون تک تک جواب بدم یا بهتون سر بزنم.....وضعیتم همش در حال تغییره و نظرات شما هم خیلی زیاد اما تک تک راهنمایی ها و دلداریهاتونو میخونم و کلی ازتون ممنون میشم و مطمئن باشید که جبران میکنم این خوبیهاتونو..... مخصوصا سمیرا جون و نازنین جون و دوستاییم که وبلاگ ندارن ........ امیدوارم درکم کنید و از دست مامان رستا ناراحت نباااااااااااااشید  به زودی اتفاقات این چندوقت رو مینویسم.......   ...
5 شهريور 1392

88-پیشواز - فقط یه ماه مونده....

سلام پسرک مامان  این روزا پرم از یه عاشقونه ی آرووووم ، درسته که خیلی سخت میگذره ، درسته که شبا به جای تخت نرم و گرم مجبورم روی یه مبل به صورت نشسته بخوابم ، درسته که صبحا که از جام بلند میشم نه کمرم توان صاف شدن داره و نه مچ پاهام توان راه رفتن....(مثل پیرزنا) ، درسته که همش سردرد و بدن درد دارم‌ . خلاصه هر دردی که فکر کنی.....اما همه ی اینارو برای یه لحظه دیدنت به جون میخرم......طاقتم دیگه برای دیدنت طاقه . خداروشاکرم بابت دادنت بابت وجودت. خدایییییییییییییاا شکرت این مدت لگدای ناجور میزنی طوری که هرلحظه حس این رو دارم که نکنه به دنیا بیای. همش نگرانم و با هر تلنگری میخوام خودمو برسونم به بیمارستان . ساکت رو چیدم...
26 مرداد 1392
2919 0 130 ادامه مطلب

87-بار گناه داستان هفتم(7)

  من حتي اگر بخواهم روزي تو را فراموش کنم نميتوانم.... چون عطر جا مانده ي تنت بر پيراهنم هنوز مرا ديوانه ميکند شوريده و عاشق درست مثل روز اول فراموش کردن تو امريست محال لعنتی ...! امان از خاطراتتتتتتتتتت که همیشه مثل فیلم از جلوی چشمانم میگذرد...... رفتنت را باور ندارم هَــــنوز گـ ـآهــــے...! مَــــرآ بـ ـه جــــآن تـ ـو قَـــــسَم مـ ـے دَهَـــــند ببـــــین تَـــــنهـ ـآ مَـــن نیســـتَم کــــ ه رَفتَــــــنَت رآ بــآوَر نمـــــــے کُـــنَم...! ای کاااااااش زمان فقط اندکی به عقب برمیگشت........ برای بار هزارم خودمو تو آینه نگاه...
22 مرداد 1392

86-من یک زنم!!!!

سلام پسرم خوبی عسسسسسسسسسسسسل؟؟ الهی مامان قفونه خودت و دست و پاهات و لبت و چشمات و دماخت و نافت و کلا همه جااااااااات بره . کارم شده مثل رصد شناسا هر روز و ساعت و دقیقه و ثانیه هارو شمردن و غر زدن از اینکه پس ستاره کوچولوم کی میخواد خودش رو نشون مامان جون بده؟؟!!! خیلی غرغرو شدم . همش دوست دارم بشینم صبح تا شب با یکی درد و دل کنم و دمه دست تر از بابیت کسی رو پیدا نمیکنم . اونم که درس داره و همش سرش تو کتابه کللللللللللللی از دستم کلافه شده   البته چون دوسم داره به روی خودش نمیاره اما من میدونم که همش داره زیره لب دعا میکنه که من برم از صفحه ی روزگار محو شم   تازگی ها با اینکه خیییییییییییلی دارم سختی میکشم اما بدجوری به ...
18 مرداد 1392
10512 0 98 ادامه مطلب

80-بار گناه داستان ششم (۶)

  میدونی جوجه یه اصل بزرگ تو زندگی ما آدما هست..اونم اینه که خودمون فکر میکنیم که خیلی از همه چی آگاهی  داریم اما در واقع از همه چی بی اطلاعیم .... کلا اصل و پایه ی انسان اینجوریه ،،...اکثریت ظاهر بین هستن و متاسفانه تا بوده همین بوده .... وقتی یکیو میبینی که پشت بنز آخرین مدل نشسته و ی عینک ری بن اصل هم به چشم زده واخرین مارک سیگار هم گوشه ی لبشه و چندتا خونه و ی شرکت بزرگ داره و تو ظاهر هم خوشگل و خوشتیپ میزنه  زیره لب آه میکشیم و میگیم واااااااااای چه آدم خوشبختی ، عجب خونه و زندگیی ، این شخص بدون شک هیچ غمی نداره ...... غافل از اینکه بدونیم که سرطان داره زره زره تمام وجودش رو میخوره.... یا اینکه ب...
4 مرداد 1392

84-سونوی ناگهانی ماه هفتم

سلام دوستان نمیتونم خیلی زیاد بنویسم دیشب از شدت ناراحتی زیاد خآبم نبرد نمیتونم خیلی توضیح بدم اما جریان این مزاحم به این سادگیا که شما فکر میکنید نیست و ماجرا  بسی پیچیده تر از این حرفاست .... امروز هم به دلیل اینکه مارتیا از دیشب واسه مامانش تکون نخورده بود رفتیم بیمارستان و نوار قلب و آزمایش و سونو ....شکر خدا همه چی خوب بود .، فقط فشارم خیلی پایین بود که به خاطر همون بستری شدم برای سرم .... بد از زهری هم برگشتیم خونه.... پسر قشنگم توی ۷ ماهگی : پهنای استخون جمجمت هفت و ۳ دهم سانتی متر پهنای شکمت شش و ۸ دهم سانتیمتر وزنت ۱ کیلو و ۳ گرم هنوز هم کلی جا داری برای بزرگ شدن وضیت دهانه ی...
4 مرداد 1392
2518 0 123 ادامه مطلب